واقعیِ واقعی! - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 17:05
دو سال از آخرین نوشته‌ام می‌گذره، چی شد یهو از این‌جا سر در آوردم؟!یک عکس که باید واسه یک مطلب کات می‌کردم من رو کشوند به مرورگر لپ‌تاپ، جایی که انگار هزار سال بود داشت خاک می‌خورد. از تیر سال 98 تا الان چی شد؟!لباس‌هام رو جمع کردیم، رفتیم شهر پدری فیدبک، عروسی گرفتیم، چند ماه خونه مامان زندگی کردیم...
واقعیِ واقعیِ واقعی! - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 0:22
دو سال از آخرین نوشتهام میگذره، چی شد یهو از اینجا سر در آوردم؟!یک عکس که باید واسه یک مطلب کات میکردم من رو کشوند به مرورگر لپتاپ، جایی که انگار هزار سال بود داشت خاک میخورد.از تیر سال 98  تا الان چی شد؟!لباسهام رو جمع کردیم، رفتیم شهر پدری فیدبک، عروسی گرفتیم، چند ماه خونه مامان زندگی کردیم، خونه ...
روزشمار - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
کارهای عروسی با همه استرسها و عجلهها داره پیش میره.چیزی نمونده و من پر از خوشیم.لباسم رو انتخاب کردم...پر از چین و پر از برق.برخلاف چیزی که دوست داشتم لباسم سرتاسر کار و برق و شکوفه و گله.آرایشگاه
معشوقه به سامان شد...تا باد چنین بادا - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 12:49
و الان، برای اولین بار توی این 6سال و یک ماه، به عنوان زنش منتظرم به مقصد برسه که بخوابم. 23م فروردین سال 1397،تمام انتظارها ، دوری ها ، گریه ها، سختی ها به خطبه ی عقد رسید. کنارش نشسته بودم و متاسفان
شب مهتاب - تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 0:01
بعد از مدتها و مدتها و واقعا مدتها دیشب تا 3.5 کنار هم بودیم و کنار هم بودن توی لغت نامه ی ما یعنی صحبت تلفنی که به لطف تکنولوژی الان تماس تصویری جای مکالمات صوتی رو گرفته. دیشب عالی بود ، واقعا عالی! هیچ امایی هم برای این عالی ندارم فقط ای کاش های ت
سوووو لانگ دیستنس - تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 0:01
یک جاهایی آدم ازدلتنگی نفسش گیر میکند بیخ ترین بیخ گلویش...آنجا که هی می سوزد و می سوزد و نفس را تنگ تر میکند. اززور دلتنگی اشکها امان که نمی دهند هیچ؛ دعا هم نمیتوانم بکنم...همان لحظه ای که میگم خدایا بشود یکهو میگویم امام رضا! انگار کنید بچه ای آنق
مرا هزار امید است و هر هر هزار تویی... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 3:15
پریشب بهش گفتم برات دوتا تنبیه بد در نظر گرفتم که یکیشون خیلی بده! گفتم اگه نیای دیگه نمیذارم بیای مشهد کلا تا وقتی با خونواده بیای...! گفت ای نامرد...! اما خب براش قبلا هم گفته بودم و زیاد بد نبود؛ اما بعدی...! تا سه ماه برات عکس نمیفرستم...! اینو که گفتم کلا ساکت شد..گفت خیلی بدی...اما من اومدم ای
تو کوچه کوچه مرا بلدی - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 3:15
برایم نوشتن ها، در ملا عام حکم خط قرمز داشت اگر که از عاشقانه هایمان میگفتم اما حال چو امشبی را نمیدیدم! نمی دانستم دلتنگی شاید بلایی سر آدمها بیاورد که نگاهش کنی و اشک جمع بشود توی خانه ی چشمت. نمی دانستم ممکن است دستهایش را ببینی و نفست بند بیاید از نگرفتنشان. نمی دانستم ممکن است آنقدر سهمگین باشد
مجنون ترین لیلی... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
دیشب حرف که میردیم،برای چند دقیقه پرت شدیم به آینده... به حدودا 7 سال دیگر...خانه خودمان،پسرک تخس و شیطان 2 سال و چندماهه مان،خودمان و یک زندگی خوش و قشنگ... لحظه ای ک پسرکمان خوابید،فیدبک صدایم کرد و با هم از شیطنتهایش گفتیم،فیدبک حرص شیطان کوچولویمان را میخورد و من غش کرده بودم از خوشی پسرک... چقد
یعنی تو... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
از تو گفتن...! فقط خدا می دونه چقدر برای من این کار شیرینه...حالا که حس می کنم دیگه هیچ کس پاشو اینجا نمی داره بهتر و راحت تر میتونم ازت بگم! ما کنار هم نیستیم...این منو محدود میکنه. تا کنارم نباشی نوشتن از کنار تو بودن محاله...تا بوی نفست نباشه...نمی تونم از کنارت نفس کشیدن بگم پس...ناچارم از حسی ک
سال عشق - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
بهار 95... بهار نود و عشق... سال یکهزار و سیصد و نود و عشق. از اینجا که به عقب نگاه کنم ، اولین بعد از ظهری رو میبینم که دیدمت...بهمن 90. روی صندلی های قهوه ای که اون سمتش کنار یکی از دوستای قدیمی،پسری با صورت جدی و چشمهای قهوه ای شفاف روشن و خندان...بعد از سلام...اولین جمله اش به من با لبخند این بو
با تو بودن - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
یک جمله خوب که الان یهو خوندم! "عاشق ک باشی،دنبال بهونه میگردی برای از نو عاشق شدن،حتی اگه بهونت ادویه باشه((:" چقدر دقیقا همین طوریه! دوشنبه هفته پیش رسید. با یک کوله پشتی قهوه ای که به نظرم خیلی قشنگ اومد و فهمیدم مال سربازیشه((: روز اول فقط 15 دقیقه کنار هم بودیم و دقیقا از توی راه آهن تا روبه رو
بی تو می میرم اما نیا! - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
چقدر به گریه نیازمندم! طوفانی و سخت ، با هق هق های بلند و نامنظم از ته دل! این روزها که میگذرد ، سوال اصلی هر مکالمه شده "پس کی به خانواده میگویی؟" این روزها درد همیشگی بلاتکیفی ست و پا در هوا بودن فیدبک با هزار روش ممکن می گوید مهم نیست چه بشود من فقط تو را میخواهم...! و من هر بار آتش میگیرم از ف
بوی عیدی - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
توی روزهای بوی عیدیم، از آنها که هوا پر می شود از بوی عشق و عجله! اینکه تند تند کارهای نیمه تمام را تمام کنیم و سر سفره ی عید خوشحال و خندان و با دل خوش بنشینیم... پارسال سر سفره میخواستم دعا کنم که عید سال دیگر به چشمهایت نگاه کنم! نشد که بشود...تنها سالی بود که از تحویل سال جا ماندم چقدر چشمهایم پ
بختیاری طوری - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
توی روزهای خرید و دنبال لباس و مانتو گشتن چشمم خورد به یک مانتو جلیقه طرح چوقا* ، که مسلمه با دیدنش چشام بررق زد و دلم خواست که بخریمشون! اما طبق معمول همه ی خواستن ها ذخیره شد یک جایی برای شاید بعدا اگه دوباره یادم بود...دقیقا همینقدر دور و دراز! ((: اما توی یک حرکت کاملا یکهویی دیروز توی خرید وقتی
به جای خالی یک عشق....نمیشه هرگز عادت کرد - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
تا حالا یک مرد بغلت کرده؟ یک "مرد"! نه یک جنس مخالف ، نه صرفا جنس مذکر...فقط یک مرد! با تمام مردانگی اش...با تمام حس گرم دستهایش که دور تنت بپیچد، لحظه ای که فشاری کوچک به کمرت نشان میدهد بیشتر میخواهدت...بیشتر از آنچه که تماما توی آغوشش نفس بکشی. آن لحظه که نفس می کشی و بوی تنش می شود دَم ، می شود
finally - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
با اینکه در روزهای خوب و شاد به سر میبریم ، فکر کردن به چند روز و درواقع ماه گذشته هم اشک رو به چشمام میاره. با اینکه اومدم از اتفاقات خوب بگم یادآوری چند هفته ی دردناک گذشته، همچنان سخت و طاقت فرساست. اما برای ثبت این روزها، مینویسم که یادم/یادمون بمونه. هرچقدر بیشتر از زمستون گذشت، به جای اینکه ور
بی صبرانه منتظرم... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:36
اردیبهشت عزیز هم گذشت، با همه ی سختی ها و نچسبی هایی که امسال داشت! نداشتن ذوق اومدنش سخت ترین قسمت بود ، عادت ندارم که بدون ذوق بودنش زندگی کنم و به طرز ترسناکی همه ی زندگیم رو زیرو رو میکرد. اومد. این بار با آجی کوچیکه اش. عصر که قرار بود توی پارک ببینمشون، توی ایستگاه مترو پیام دادم میشه نیام؟ وا