با اینکه اومدم از اتفاقات خوب بگم یادآوری چند هفته ی دردناک گذشته، همچنان سخت و طاقت فرساست.
اما برای ثبت این روزها، مینویسم که یادم/یادمون بمونه.
هرچقدر بیشتر از زمستون گذشت، به جای اینکه ورود به بهار من رو خوشحال تر کنه تنها و تنها نا امیدتر و خسته تر میشدم!
خسته از وضع نامعلومی که فشار بلاتکلیفیش روز به روز اعصابم رو ضعیف و ضعیف تر می کرد. در حدی که نه میتونستم شاد باشم نه میتونستم مثل یک انسان رفتار کنم. در حدی که خودم هم از خودم خسته شده بودم. توی کل مسیر فقط فکر میکردم با اون شرایط روحی فقط ناراحت تر و عصبی تر میشدم.
در نتیجه، مشهد که رسیدیم دیگه به بدترین وضعیت ممکن رسیدم و هر دفعه با فیدبک صحبت میکردیم، در این رابطه بحث میشد!
انقدر که گفتم بهتره صحبت نکنیم و نه از باب قهر و ادا و ناز ، فقط به این خاطر که دیگه تحمل این جنگ اعصاب رو نداشتم.
گفتم تا انتهای هفته اگه به خونواده نگی دیگه بات صحبت نمیکنم!
واقعا نه اینکه بخوام قهر کنم و تحت فشار باشه اما خسته تر از اون بودم که بخوایم بیشتر از دوهفته بحث داشته باشیم.
خوشبختانه قبل از اتمام هفته دوم، با مامان صحبت کرد و نتیجه برای من که غیرقابل تصور بود.
اینکه خیلی خوب برخورد کردند و همون موقع هم گفتند به هر حال قسمته غریبه و آشنا نمیشناسه و خیلی حرفهای خوب دیگه...
اینکه فیدبک میگفت مامان با چشمای خوشحال و لب خندون کل قضیه رو گوش داده و بعد هم فیدبک عکسهامئنئ نشون داده که کلی باعث خجالتم شده و مامان هم تایید کرد.
تاثیر این کار و رفتار قشنگشون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...واقعا خوشحالم که قراره ایشون مادرشوهرم باشن، آدم با خودش که تعارف نداره و دخترها تا بوده چنین بوده که از مادرشوهر ترسوندنشون و خودم به هیچ عنوان انتظار این رفتار رو نداشتم.
قرار بود خودشون با بابا صحبت کنن که متاسفانه مشکلاتی پیش اومده ومنتظریم یکم اوضاع مساعد تر بشه.
انشالله هرچی خیره پیش میاد...
برچسب:
نویسنده: آراد صالحپور